واکسن دوماهگی
مامان بمیره.. تبه تورو نبینه. دیروز با مامان جونی رفتیم خانه بهداشت و برات واکسن زدن.الهی بمیرم چنان گریه ای کردی که منم گریم گرفت ،ولی همین که شیشه شیرتو دیدی ساکت شدی. تا بعداز ظهر حالت خوب بود . بعد یهو دردت شروع شد و تب کردی و زدی زیر گریه. خلاصه تا شب همینطوری ناله میکردی. ولی خداروشکر صبح حالت خوب شد. وزنت 6 کیلو و نیم قدت 59
نویسنده :
مامان الهه
14:53
52 روزگی
نفس خان مادر دو روزه که خیلی بیتابی میکردی ،در هر حالتی که میگرفتمت گریه میکردی،امروز با مامانجونی بردیمت پیش دکتر تکیار بعد از معاینه گفت هیچی نیست ماشاالله سالمه.فقط بعد گرفتن وزنت....گفت: یک کیلو اضافه وزن داره!! ! ماشاالله وزنت 6 کیلو،قدت 59 سانت شده بود. از وقتی هم که اومدیم خونه دیگه بیتابی نکردی و راحت خوابیدی. بله رسما سرکار بودیم از دست شما... ...
نویسنده :
مامان الهه
13:44
زندگی با تو
میخوام یکم ازت تعریف کنم،از شیر خوردنت بگم. بله کولوچه مامان شما هر 2 ساعت (حداکثر) باید شیر بخوری و اگه یکم دیر بشه چنان جیغ و داد میکنی که هر کی ندونه فکر میکنه 2 روزه شیر نخوردی،این حرکت رو شبها هم ادامه میدی یعنی تا صبح من هر دو ساعت باید بهت شیر بدم ولی ...دیشب یک اتفاق عجیب افتاد...تو از ساعت 12 شب تا 5 صبح بیدار نشدی!!!!! و این یعنی من تونستم 5 ساعت بخوابم . صبح ها هم همزمان با بابایی از خواب بیدار میشی و شروع میکنی به خندیدن و بابا رضا رو با لبخند راهی می کنی،در طول روز هم فقط چرت میزنی و همش می خوای تو بغلم باشی و نذاری به هیچ کاری برسم منم تسلیم تو میشم ...
نویسنده :
مامان الهه
21:25
دوماهگی
دو ماه از حضور زیبایت تو زندگی ما گذشت،دو ماه که خونمون پر از نور شده پر از بوی بهشت. چقدر شیرینی،چقدر خواستنی هستنی ومن چقدر دیوانه وار عاشقت. پسرک دوست داشتنی من لحظه به لحظه عاشق تر از قبل می شم،عاشق نگاهت موقع شیر خوردن،عاشق صدای نفسهات،لحظه هایی که می خندی و من و بابا رضا رو دیوانه خودت می کنی. . . . چقدر خوبه که هستی ...
نویسنده :
مامان الهه
15:03
از آغاز...
شاهزاده کوچولوی من،عسلکم از وقتی که فهمیدم درونم ریشه زدی خاطرات تک تک لحظه های با تو بودن تا یکماهگیت را توی دفترم نوشتم ،از امروز اینجا برایت مینویسم تا بدانی شیرین ترین لحظه های عمرم با تو چگونه گذشت. گلچینی از سیسمونی اقا پسر روز تولدت ...
نویسنده :
مامان الهه
12:35
بدون عنوان
چندتا عکس از شاهزاده آدریان. وقتی پسری خوابش میاد. ...
نویسنده :
مامان الهه
0:58
بدون شرح...
مبارک باشه عشقم امروز بلاخره حلقه ختنه شما افتاد و خیالمون راحت شد،البته بیشتر خودت راحت شدی.خداشکر ...
نویسنده :
مامان الهه
0:24
آدریان و بانک پاسارگاد
عزیزکم روز تولدت از طرف بانک پاسارگاد اومدن بیمارستان و تورو عضو باشگاه نوگلان بانک کردن.چند روز پیش هم از طرف بانک دعوت نامه اومد و دعوت شدیم به جشن نوگلان ،به همراه بابایی رفتیم .خیلی خوش گذشت البته شما از اول تا آخر خواب بودی. کلی هم هدیه بهت دادن بعلاوه کارت هدیه که عکس خودت روش بود. ...
نویسنده :
مامان الهه
0:14
بلاخره غول ختنه آدریان شکست خورد،رفتیم مرحله بعد
92.5.30 با اینکه اصلا دلم نمیومد ولی بلاخره راضی شدم ببریمت برای ختنه. با مامانجون و بابارضا رفتیم پیش دکتر مقیمی،الهی بمیرم طاقت دیدن نداشتم ولی ترجیح دادم بیام تو اتاق و کنارت باشم،البته شما انقدر اقا بودی که هیچی نگفتی،فقط شب یکمی بی تابی کردی.(از بس که گلی). امروز7 روز گذشته ولی خبری از افتادن حلقه نیست. ...
نویسنده :
مامان الهه
0:12


